شیشه


                                          نبایدشیشه راباسنگ بازی داد


                 نبایدمست رادرحال مستی دست قانون داد


                                              نباید بی تفاوت


                     چتر ماتم رابه دست خیس باران داد


                   کبوترها که جز پرواز،آزادی نمی خواهند


                              نبایددرحصارمیله ها  


                     بادانه گندم به آنهاتعلیم ماندن داد

بدون شرح


ما گرگ ها

وقت خودکشی ما گرگ هاست

بگذار جنگل بماند برای خرگوش ها ی زیبایی که ادعای شیری میکنند

/////


کفش هایت را به پا کن تا به تا


قاه قاه خنده ات را ساز کن

باز هم با خنده ات اعجاز کن


پا بکوب و لج کن و راضی نشو

با کسی جز عشق همبازی نشو


بچه های کوچه را هم کن خبر

عاقلی را یک شب از یادت ببر


خاله بازی کن به رسم کودکی

با همان چادر نماز پولکی


طعم چای و قوری گلدارمان

لحظه های ناب بی تکرارمان


مادری از جنس باران داشتیم

در کنارش خواب آسان داشتیم


یا پدر اسطوره دنیای ما

قهرمان باور زیبای ما


قصه های هر شب مادربزرگ

ماجرای بزبز قندی و گرگ 


غصه هرگز فرصت جولان نداشت

خنده های کودکی پایان نداشت


هرکسی رنگ خودش, بی شیله بود

ثروت هر بچه قدری تیله بود


ای شریک نان و گردو و پنیر !

همکلاسی ! باز دستم را بگیر


مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست

آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟


حال ما را از کسی پرسیده ای؟

مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟


حسرت پرواز داری در قفس؟

می کشی مشکل در این دنیا نفس؟


سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟

رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟


رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟

آسمان باورت مهتابی است ؟


هرکجایی, شعر باران را بخوان

ساده باش و باز هم کودک بمان


باز باران با ترانه ، گریه کن !

کودکی تو ، کودکانه گریه کن!


ای رفیق روزهای گرم و سرد

سادگی هایم به سویم باز گرد!

حس

این منم که قمارو باختــــــــــــــــــــم

رو نسیم آشیونه ساختــــــــــــــــــم


حکایت  ما  ..

شبیه  بچه ای شده که بیقراری کند..

 و بعـــــد ..

شکلاتی برای خفه کردن صدایش ! ..

 در حلقومش بچپاننــــــــــد  ...!

اگر دوست نداری  ؛  گوشهایت را بگیـــــــــــــر ..نشنــــــــــو !

مثل آن روزهـــــــــا   که نشنیدی ام.... ندیدی ام ....

رفتی ..!

من شکلات نمیخواهم !

من "یکی "  را میخواستم  ..ازاین شکلات های تلخ بــــــــــود  !....

تمام شد ...حالا دیگر هیچ نمیخواهم ...حتی شکلات !

گریه


خیلی که گریه کرده باشی...

طولانی وعمیـــــــــــــق...

رسیده باشی به جایی که بند نیاید دیگر...

سیل اشکهایت...

وبریده شود آهنگ نفس هایت ...

بخواهی ونتوانی که تمام کنی...

بگذریم...

نکته قضیه اینجاست که یک روز بند می آیند اشکهایت...

اما سردردی به یادگار می گذارند که میخواهی ..

دندان هایت را...

بجوی...!!!

----



شدم فاحشه دست روزگار

دنیا تجاوز میکند 

تحقیر تجاوز میکند 

آنکه قدرت دارد تجاوز میکند 

و من حامله ام با فرزندی به نام عقده

بترس از روزی که فرزندم به دنیا بیاد

بالا و پایین




عجب بالا و پایین داره دنیا

عجب این روزگار دل سرده با ما

زخم کهنه

وقتی شقیقه هایم از تحمل زخم های کهنه تیر می کشند

مجبور می شوم

به دورترین عزیزم

با بلندترین صدا بیندیشم ...

بنویس


تو که دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ی ماست

دل دریا رو نوشتی

همه دنیا رو نوشتی

دل ما رو بنویس

بنویس هر چه که ما رو به سر اومد

بد قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما که به زندگی دچاریم

لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم

بنویس از ما که در حال فراریم

توی این پاییز بد فکر بهاریم

دست من خسته شد از بس که نوشتم

پای من آبله زد بس که دویدم

تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن

چرا اونجا که تویی من نرسیدم

تو که از شکنجه زار شب گذشتی

از غبار بی سوار شب گذشتی

تو که عشق و با نگاه تازه دیدی

بادبان به سینه ی دریا کشیدی

بنویس از ما عشقو نشناختیم

حرف خالی زدیم و قافیه باختیم

بگو از ما که تو خونمون غریبیم

لحظه لحظه در فرار و در فریبیم

بگو از ما که به زندگی دچاریم

لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم

دل دریا رو نوشتی

همه دنیا رو نوشتی

دل ما رو بنویس

زمستان

بر زمین بی زمانی ناکجا آبادی ام

شهروند روستای هر چه بادا بادیم

چشم های مهربانی از نظر دورم ندار

ای بغل آیین تان ، آغوش ها بگشاییم

سنگ بودم مردگی میرفت تا خاکم کند

با دم گلسنگی ات دنیای دیگر دادیم

پیش آتش بازی چشمت، زمستان قصه ای است

از تو می گویند پیرانه شب آبادیم

خدا


یکی از همین روزا

باید خدا را صدا بزنم

یک میز دو نفره

دو صندلی

یکی من

یکی خدا

حرف نمیزنم

نگاهم کافیست

میدانم

برایم اشک می ریزد

خدایا


خداوندا!

قیامتت رابرپاکن ...

تواگرخسته نشده ای،

ماعجیب خسته ایم...

وفا


میـــــــان حرفـــــــهایت مینوشـتی:زنـدگــــــی زیـبــاســت

ومـــــن هم زنـدگــی را درتــو میــدیــدم

بــرو اســتــاد خــوبــی هــا!

بــه مــن درس وفــا دادی

و مــن هــم خــوب فــهــمــیــدم

وفــا یــعــنــی خــداحـــافــظ.

چشمهایت


چشمهایت سیراب سراب

و نگاهم،

تاول زده از تابش تشنگی

برویم دعای باران بخوانیم ‍.

تو با دل من

من با دل تو

باور کن با لبخند چترهایمان بر می گردیم

غم


غم پشت لبخند

یا لبخند پشت غم؟

چه فرقی میکند؟

وقتی هیچ کـدام از لبخندهایم بدون غم کامل نمیشـــــــــــــود؟

خدایا

خدایا

دستانم را زده ام زیر چانه ام

مات ومبهوت نگاهت میکنم

طلبکار نیستم

فقط مشتاقم بدانم

ته قصه چه میکنی؟

بامن…

خدایا


حواست هست خدا؟

صدای هق هق گریه ام

از همان گلویی می آید

که میگفتی

از رگش به من نزدیکتری...


نامردان

تنهایی


به سراغ من اگر می آیی تند و آهسته چه فرقی دارد؟   

تو به هر جور دلت خواست بیا!

  مثل سهراب دگر، جنس تنهایی من چینی نیست، که ترک بردارد

مثل آهن شده است،  تو فقط...  زود بیا


نفس

هی تو …

نمیدانم نامت را چه بگذارم …

مخاطب خاص !

تمام زندگی !

دلیل نفس کشیدن !

همه ی وجود …

یا تنها عشقم …

به هرنامی که باشی بدان …

آرام …

تا ابد...

برایت جان میدهم ...

باران

هوا گرفته بود
باران میبارید
کودکی رو به آسمان کرد و گفت
خدایا گریه نکن
درست میشه ما آدما یک روز بنده ی خوبی میشیم

صدا کن مرا


صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو

سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن میروید

صدا کن مرا...

عشقمه دیگه
هر کی دوس داشت ببینتش بگه تا رمزو بهش بدمممممم

ادامه نوشته

حس



حــــِسِِ چوب های مصنوعی شومینه رو دارَم

میسوزم و تمام نمی شوم . . .






دلم آسمـــــــــــــــــــــــــان جمعه است میگیرد و نمیبارد...

مترسک

مترسک
عروسک زشتی میباشد که از مزرعه نگهداری میکند
و انسان
عروسک زیبایی هست که جهان را میترساند