زنده یاد ناصر عبدالهی

یه زخم کهنه روی بالم
یه آسمون که چشم به رام نیس
به غیر واژه ی غریبی
چیزی توی ترانه هام نیس

حتی یه آینه پیش روم نیس
 که اسممو یادم بیاره
تنها ترین مسافر شب
تو خلوتم پا نمیذاره
ازم نخوا با تو بمونم
تو هیچی از من نمیدونی
اگر بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمیمونی

دل من از نِژاد عشقه
از تو و از ترانه لبریز
یه دنیا غم توی صدامه
مثل سکوته تلخ پاییز
من یه پرنده ی غریبم
من از نژاد آسمونم
میون اینهمه ستاره
من یه شهاب بینشونم

ازم نخوا با تو بمونم
تو هیچی از من نمیدونی
اگر بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمیمونی...

خدا

بگذارید تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حکایت عشق مدام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده ی عالم دوام ما

گل محبت

بنویسید به دیوار سکوت

عشق سرمایه ی هر انسان است

بنشانید به لب حرف قشنگ

حرف بد وسوسه ی شیطان است

و بدانید که فردا دیر است...

و اگر غصه بیاید امروز

تا همیشه دلتان درگیر است

پس بسازید رهی را که کنون

تا ابد سوی صداقت برود

و بکارید به هر خانه گلی

که فقط بوی محبت بدهد


چتر

وقتی چترت خداست!

بگذار ابر سرنوشت هر چه می خواهد ببارد...

رومئو پرنده است و ژولیت سنگ

اگر من ابر شوم؟
من چشم میشوم.

اگر من گیسوی سری باشم؟

من بوسه میشوم.

اگر من زباله شوم؟

من مگس میشوم.

اگر من سینه شوم؟

من ملافه ای سفید میشوم.

و اگر من ماهی شوم؟

من چاقو میشوم...

چرا مرا آزار میدهی؟

چرا؟

اگر مرا دوست داری

چرا آن چیزی نمیشوی که من میخواهم؟

اگر من ماهی شوم

تو بهتر است موجی شوی،

یا خزه ای دریایی،

یا حتی ماه تمام در آسمان.

چرا چاقو؟

چرا نمیخواهی به من عشق بورزی؟

چرا میخواهی مرا از رفتن باز داری؟

مرا که تنها در حال حرکت

تو را دوست خواهم داشت...

میچرخم

با همه چیز

با ذره ذره جهان

دور تو می چرخم

اما با تو گرگم به هوا بازی نمیکنم.

چون تو از گرفتن من شاد میشوی...

نه،

ای توطئه گر؛

من هرگز با تو گرگم به هوا بازی نمیکنم.

من اگر ماهی شوم

تو را با چاقو میشکافم

چون یک مردم،

و مرد باید چنان باشد

که هر شاخه ای به پایش نگیرد...

اما تو مرد نیستی

واگر به خاطر صدای فلوت من نبود

به ماه میگریختی

آن دستمال توری

پر از لکه های خون

چون دستمال دختر بجه ها.

من اگر مورچه ای شوم

من خاک میشوم

و اگر خاک شوم

من آب میشوم

اگر من آب شوم

من ماهی میشوم

و اگر ماهی شوم

من چاقو میشوم

چاقویی که چهار بهار گذشته تیز شده است


مرا به آب برسان و غرقم کن

مرا، در آب برهنه رها کن

تصور کرده ای که از خون می هراسم؟

میدانم که با تو چه باید کرد.

فکر میکنی نمیدانم؟

حال خواهی دید...


آن وقت از تو خواهم پرسید:

اگر من ماهی شوم

و تو خواهی گفت:

من کیسه ی خاویار ماهی خواهم شد

تا از تو بار بردارم...


تیری بیاور و پاهایم را قطع کن

از نگاهم دور شو...

لعنت بر تو و عشقت باد

من تو را تحقیر میکنم.

ای کاش غرق میشدی.

یا کاش هرگز نمیدیدمت

نفرین بر تو که میخواهی مرا به اسارت در آوری...

اگر اینگونه میخواهی، باشد

خدانگهدارت!

تقصیر من نیست

خیلی ها مرا دوست خواهند داشت

و عاشقان بی شمار

به من عشق خواهند ورزید...


کجا میروی؟

صبر کن!

مگر خودت نخواستی که بروم؟

نه نباید بگریزی، صبر کن!

چه میگویی اگر من دانه ای شوم؟

من شلاق میشوم...

و اگر کیسه ی خاویاری؟

من باز هم شلاق میشوم

و تو را با سیم گیتار میزنم

نزن!

لطفا مرا نزن!

تو را با پاروی قایق میزنم

به قلبم نزن!

تو را با پرچم های گل ارکیده میزنم